پس از یازده سال دوباره به مسئلهی پیوند بین توسعهی سرمایهداری و اشکال دموکراسی به عنوان بهترین پوشش سلطهی بورژوازی بازمیگردیم. در مجموع، فرایندهای مدرنیزاسیون سیاسی موسوم به بهار عربی، تحت تأثیر ویژگی خاص جناحهای بورژوازی در آن منطقه -که مشخصههای آن رشد ناهنجار درآمد و بازی قدرتهای منطقهای و جهانی است -تقریباً در همهجا شکست خوردند و به سلسلهای از بحرانها و سه جنگ در لیبی، سوریه و یمن دامن زدند.
بُعد جدیدی باید به آن بحث اضافه شود، بحثی که قرار بود طرحی از پیشرفت دو قرن توسعهی سرمایهداری و امپریالیستی، در تکمیل بازار جهانی و در توالی سویهها[۱] و درجات[۲] شکل سیاسی دموکراتیکی باشد: بهروزآوری در مورد چین و اروپا ضروری است.
با توسعهی آسیایی، روند ایجاد بازار جهانی، که در بطن پیشبینی علمی عظیم «مانیفست» قرار داشت، تکمیل شده، به طوری که اکنون یک قدرت امپریالیستی از آسیا برخاسته است که اندازهی آن در چند دههی آینده برابر با کل غرب خواهد بود. همانطور که در آوریل ۲۰۱۹ عنوان کردیم، چگونه میتوان «مسئلهی چینی دموکراسی امپریالیستی» را در چهارچوب دستاوردهای علمی مارکسیسم در مورد دموکراسی بهمثابه «بهترین پوسته» برای تسلط سرمایه و همچنین «دموکراسی امپریالیستی»، بهمثابه مجموعهای از سویهها و درجات آن اشکال سیاسی در دوران امپریالیستی، مطرح کرد؟
در جبههی طبقاتی مخالف، در تقابل نظری و ایدئولوژیک بورژوازی، این موضوعی غالب در بحثهای مربوط به بحران نظم لیبرال است؛ محل نزاع این است که چین در چهل سال توسعهی پرشتاب سرمایهداری نیرویی اقتصادی در ابعاد جهانی را منکشف کرده است، اما این اتفاق در اشکال سیاسی خاصی رخ داده است که از ساختارهای سیاسی و نهادی کنونی غرب پیروی نمیکند.
نظریهی مارکسیستی ابزارهایی برای پاسخ به این پرسش مهم دارد و این کار را از دو طریق انجام میدهد. در وهلهی اول، مسئلهی برجسته کردن و تحلیل ویژگی کثرتگرای شکل سیاسی چینی، هرچند کثرتگرایی تکحزبی، مطرح است. در چین کثرتی از روبناها، نهادی و سیاسی، و دیالکتیکی از قدرتها، بهویژه در توازن بین قدرتهای مرکزی و استانها، در حال عمل هستند. آرریگو چِروِتتو در یادداشتی به سال ۱۹۷۵، که یکی از مواد مقدماتی برای بحث در مورد دموکراسی امپریالیستی است، تزهایی را که در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ فاشیسم را «پدیدهی کاملاً توسعهیافتهی» سلطهی بورژوازی در مرحلهی امپریالیستی میدانستند، به چالش میکشد: «از سوی دیگر، فاشیسم را باید توسعهی ناقص و یا انحراف یافته و دارای تأخیر دولت امپریالیستی دانست که ناشی از توسعهی نابرابر نیروهای مولّده است». و ادامه میدهد:
«روند تاریخی دولت امپریالیستیْ دموکراسی بهمثابه بهترین پوسته است. شکلگیری پوسته به کارآمدترین شکل خود به صورت مکانیکی انجام نمیشود، بلکه این روند در میان هزاران تناقض انجام میشود که میتواند به روندهای مخالف منجر شود». و ازاینرو شناسایی دقیق «روند تاریخی» دشوار است. منشاء «خطا در توصیف روندهای مخالف به عنوان وقفهها، نفیها، محدودیتهای دموکراسی [در اینجاست]؛ همانطور که روندهای مخالف با توسعهی نیروهای مولّده با رکود یا حتّی توسعهنیافتگی اشتباه گرفته شدهاند.»
پس به این معنا، اشکال کثرتگرایی چینی را، که در آن کثرت گروهها، جناحها و مناطق جغرافیایی بیان میشود، میتوان در زمرهی سویهها و درجات روند تاریخی به سوی دموکراسی امپریالیستی، در روندهای مخالف و تناقضاتش، در نظر گرفت. این امر، با آغاز از فشاری عینی برای دفاع طبقاتی و اعتصابات بهعنوان یک «پدیدهی اقتصادی طبیعی» -به نقل از لنین -نباید به بیتفاوتی نسبت به اشکال سیاسی منجر شود. پاسخ دوم نظریهی مارکسیستی به مسئلهی چینیِ دموکراسی امپریالیستی نیز در اینجاست: از نظر چروتتو، روند تاریخی به سمت دموکراسیِ امپریالیستی بهمثابه بهترین پوسته، فرایند و تکاملی است که از خلال روندهای مخالف و انحرافات حرکت میکند. در مورد چین، این امر به معنای طرح آن فرایند در چهارچوب فضاها و زمانهای قدرتی امپریالیستی با اندازهای غولپیکر است. فضاها دارای ساختاری قارهای، یعنی مقیاسی بیسابقه، برای یک ساختار سیاسی متمرکز کثرتگرای واحد[۳] هستند، که از نظر تاریخی هرگز دیده نشده است. زمانها زمان توسعهی امپریالیستی چین هستند: در مواجهه بین جریانهای چینی پیرامون اشکال کثرتگرایی تکحزبی و چشمانداز فرارفتن از آن، جریانی غالب شده است که تغییرات سیاسی اساسی را به ظهور کامل چین به عنوان قدرتی جهانی منوط میکند، و دلیل این امر ممانعت از مداخلهی خارجی است که در تضادهای توسعه، وحدت دولت را به خطر میاندازد. بعید است که این معما قبل از پانزده یا سی سال ظهور استراتژیک پکن حل شود. ما در کتاب «اروپا و دولت» به مسئلهی اروپاییِ دموکراسیِ امپریالیستی پرداختهایم. در اینجا کافی است اشاره کنیم که اروپا به مثابه نقطهی مقابل چین عمل میکند، و پیچیدگی تمرکز کثرتگرایانه در مقیاس قارهای را -حتّی در اروپا نیز -نشان میدهد، این پیچیدگی با این واقعیت تشدید میشود که انتقال حاکمیت به قدرتهای فدرال و کنفدرال باید از روبناهای از پیش موجود دولتهای ملّی آغاز شود. در اروپا، در فرایندی چند دههای، مبارزهی جناحها و گروههای اساسی بورژوازی به ایجاد کثرتی از روبناها و توازن قوا منجر شده است که ابعاد فدرالی، کنفدرالی و ملّی را با هم ترکیب میکند. در اتحادیهی اروپا، اندازهی فضاهای قارهای، اگر در عرصهی روابط اقتصادی و پولی به یک شِبهفدراسیون رسیده باشد، همچنان مسئلهی تمرکز کثرتگرایانه در سیاست خارجی و دفاعی را باز میگذارد، زیرا در اینجا زمانها و تناقضات پیشروی کنفدرالیزاسیون با سرعت مناقشهی جهانی همخوانی ندارد.
پس چند سال آیندهی این مناقشه همچنین تقابلی بین کارآمدی دموکراسی امپریالیستی و تمرکز کثرتگرایانه در سویهها و درجات آن در همهی قدرتها، و در وهلهی اول در اروپا، آمریکا و چین، خواهد بود.
[۱] variazioni
[۲] gradazioni
[۳] centralizzazione pluralista unitaria